زاویهی تابش و بازتابش =)
مبحث اینقد نچسب آخه
Jo March | یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱
20:11
Make the most of your life, while it is rife
while it is light...
Jo March | یکشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۱
14:6
امروز صبح به رقصیدن با "دختر بندر" که یه اکیپ دختر تو پارک گذاشته بودن، ناز کردنِ یه پیشی کوچولو، بغل کردن یه درخت خیلی بزرگ، دراز کشیدن توی برف که همیشه دلم میخواست انجامش بدم، نسکافه خوردن، پیادهروی، آهنگ خوندن زیر یکی از پلها که صدا میپیچه و عکس گرفتن وقتی رو برفا نشسته بودم گذشت
و باعث شد دیگه زمستونو دوست داشته باشم :)
Jo March | جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۱
17:1
خوابشو دیدم. یه فیلمِ جدید بازی کرده بود از اونایی که زیاد نمیتونم درکشون کنم. از خواب پریدم و آخرشم نفهمیدم موضوعش دقیقا چی بود.
نقشِ زنی رو بازی میکرد که توی جسم اشتباهی به دنیا اومده؛ جسم یه مرد. اما به نظرم خیلی هم عجیب به نظر نمیرسید. موهاش هنوز مثل قبل بود. و نقشش برام باورپذیر بود. باورپذیرتر از نقشهای قبلیش...
توی سالن سینما نشسته بودم، همه زمزمه میکردن «خود عوامل هم هستن»و من از دور دیدمش... با چندنفر توی دورترین ردیفِ ممکن نشسته بود. خیلی تقلا کردم خودمو بهش برسونم. این شد دومین باری که توی خواب تلاش کردم باهاش حرف بزنم و نشد... مدام توی سالن سینما میچرخیدم و انگار همهجا تاریک بود. به هر طرف سر میچرخوندم انگار ردیفی که اونجا نشسته بود ناپدید میشد و آخر سر هم پیداش نکردم... به یه زنی اونجا گفتم «من باید ایشون رو ببینم، خیلی مهمه!» و اون فقط منو پیچوند. مثل زمستونِ اون سال.
مثل زمستونِ اون سال...
دورترین نزدیک.
و آخرش هم دیدم که دیگه اونجا نیست.
دیگه ازش عصبانی نیستم و نمیدونم چرا. حتی دوست داشتم از نزدیک ببینمش و با هم حرف بزنیم... شاید چون هنوز زخمهای منِ چندسال پیش رو گاهی حس میکنم. هنوز اون دخترک رو میبینم که احساساتش آسیب دیده، اونقدر عمیق که حتی اگر هم کسی تونست ترمیمشون کنه ۱۰۰ درصد موفق نبود.
چون انگار دوست دارم با گذشتهم آشتی کنم و دیگه ازش فرار نکنم... من آدمِ فرار نیستم، هیچوقت نبودم.
اما چقدر احتمال داره توی آلمان ببینمش، توی یه کافه؟ چقدر احتمال داره اون این بار شنوندهی خوبی برای دخترکی باشه که نمیشناسه؟ چقدر احتمال داره من هنوز احساساتِ این روزها رو داشته باشم؟
چیزی نزدیک به صفر...
شایدم همین بهتره، شاید دیدارِ دوباره باهاش باعث بشه بفهمم اون شناختی که ازش پیدا کردم سوتفاهم نبوده.
اما من این احتمال که همه چیز یه سوتفاهمِ خندهدار باشه رو دوست داشتم...
چون هیچوقت دوست نداشتم به هیچ آدمی بدبین باشم، با اینکه نشد.
Jo March | جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱
11:15
جدیدا برای هدفم بهتر تلاش میکنم، دو روزه بیشترِ تایم روز رو درس میخونم، توی وقتای استراحتم آهنگ گوش میدم، با مامان حرف میزنم و اینقدر میخندم که شبیهِ مَستا به نظر میرسم، مامانو محکم بغل میکنم، تو مدرسه خوش میگذره، دیگه فهمیدم که زندگی کوتاهه؛ کی میدونه فردارو میبینه یا نه. و من همین لحظه رو زندگی میکنم... دیگه سر چیزایی که فعلا نمیتونم کنترلشون کنم حرص نمیخورم و فهمیدم با غمگین بودن چیزی به دست نمیارم.
چی میگفتم؟ آره. آهنگ گوش میدم، خودمو شبیه شخصیتِ فیلمهای کوتاه تصور میکنم و توی خونه میچرخم. بعد از هر پارت مطالعاتی روی عکس برنامهم هایلایتِ آبی میکشم و حس خوبی میگیرم. برف میاد، هوا بعد از مدتها تمیزه، ابرا پفکیان و کوهها از پشت پنجرهی آشپزخونه معلومن. شروین گرمی برده، زندگی ادامه داره.
زندگی ادامه داره...
Jo March | جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱
0:31
حقیقتا هربار اینستا رو به یه دلیلی پاک میکنم یه جون به جونام اضافه میشه. بیخودترین اپ دنیاست
Jo March | جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱
0:22
- فکر کنم خیلی بدبینم.
- شایدم فقط آدمارو خوب میشناسی!
Jo March | چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱
8:56
و من دیگه آدمایی که یه زمانی کنارشون حس خوب نداشتم رو به یاد نمیآوردم؛
با آهنگ dandelions کنار ساحل باهات میرقصیدم...
Jo March | جمعه چهاردهم بهمن ۱۴۰۱
19:24
فکر میکنی دیگه تنهایی اذیتت نمیکنه تا اینکه یهو توی یه سریال سه تا دوستِ قدیمی از خاطراتشون، کنار هم بودنشون، حرف میزنن و همدیگه رو بغل میکنن. دوستایی که زیاد احساساتی نبودن؛ اما واقعاً رفیق بودن. واقعا به هم اهمیت میدادن، واقعا همو دوست داشتن. و یهو میزنی زیر گریه. گریهت به زور بند میاد و نمیدونی این غم کجا پنهان بود که یهو اینطور خودشو بروز داد...
پ.ن۱: اونم توی سریالی که همه سر صحنههای رمانتیکش گریه میکنن اونوقت من- :))
Jo March | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱
23:46
احساسِ "تعلق داشتن" به جایی یکی از قشنگترین حسهاست و من با اینکه امسال تازه اومدم این حس رو به این مدرسه دارم. حسی که سالهاست گمش کرده بودم... و خوشحالم که امسال حداقل از نظر روحی حالم خوبه.
Jo March | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱
18:44
هروقت only-RY X رو گوش میکنم تصور میکنم کنارت توی ماشین نشستم و با هم بهش گوش میدیم، تو جادهایم و بارون میباره.
یادته گفته بودی، «شب بییار عجیب تلخ است...»
Jo March | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱
18:41
آرایشمو پاک کردم، حس کردم پوستم سبکتر شد. از لحاظ روحی خسته شده بودم. من آدم تظاهر نیستم و چندساعت الکی لبخند زدن خستهم میکنه. A گفت «به نظرم تو هیچوقت دیسکو نرو» و من با خنده گفتم اتفاقا باید باشی و منو ببینی اونجور جاها. :)) به مامان گفتم من کنار غریبههایی که هممون باهم غریبه باشیم خجالت نمیکشم اونقدرا؛ بیشتر میتونم خودم باشم، اما اون جمع اینطوری نبود، خیلیا همو از قبل میشناختن و چندنفر اونجا سایهی مارو با تیر میزدن. «من هیچوقت نمیتونم اینجور آدمارو درک کنم اما حداقل یاد گرفتم move on کنم و بدونم اینکه کسی بیدلیل ایگنورم کنه لزوماً تقصیرِ من نیست، خصوصا اینکه بدونم من نیتِ خوبی داشتم» به A گفتم. تیلور میگفت «you are not the opinion of someone who doesn't know you»
and yep, we really are not.
به صورت بدون آرایشم نگاه کردم و یاد حرف نویسندهی یه وبلاگی افتادم که میگفت "من خوبم. من خودم و دوست دارم. و این گاهی آخرین تکه چوب از کشتیمه که منو روی سطح اقیانوس نگه داشته" (:
Jo March | چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱
13:2
از لحاظ روحی نیاز دارم کسی رو داشته باشم که الان زنگ بزنه بگه «من پایینم بیا بریم بیرون».
یکی که دوستش داشته باشم. یکی که دوستم داشته باشه.
یکی که از اعضای خونواده نباشه، یکی که دوستم باشه.
:(
Jo March | پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱
18:19
اوکی شایدم من واقعاً حساسم ولی نمیتونم به امثال "ه" شانس دوباره بدم چه برسه به اینکه بدونم با دوست صمیمیم اینطور بد رفتار کرده. چرا تو اینطوریای دختر.
Jo March | پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱
9:2
احتمالا نزدیک به اون هفتهی کوفتی ماهم
به شدت خوابم میاد، همین الانم بعد از هشت ساعت خواب دلم میخواد بخوابم
تو آینه به خودم نگاه میکنم اینکه اضافه وزن پیدا کردم حرصمو درمیاره ولی رژیم گرفتن هم برام خیلی سخته وقتی اینطور درس میخونم
کل زنگای تفریحو خواب بودم، خیلی احساس insecure بودن میکردم انگار حس میکردم از تیر قضاوتهای پی در پیِ اطرافیان در امان نیستم، این شد که وقتی رسیدم خونه هنوز لباسامو درنیاورده یه ربع مامانو بغل کرده بودم.
انگیزهی دو روز پیشم هم محو شده، دارم جون میدم تا درس بخونم
دو روزه نشستم سریال ترکی میبینم :/
لعنت به هورمونا.... لعنت!
Jo March | پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱
8:59
اینجا جایِ موندن نیست حتی اگه رفتن زحمتِ زیادی داشته باشه؛ میشنوی چی میگم؟
Jo March | شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱
13:19
بنی آدم رو اعصابِ یکدیگرند.
Jo March | شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱
9:28